هفته نامه ی صدای آزادی
صفحه ای موقت برای انعکاس گوشه ای از نوشته های هیئت تحریریه

 سایت جدید

هفته نامه ی صدای آزادی

را در این نشانی تازه با یک کلیک ببینید

 

 

 

 

http://seday-e-azadi.ir/media/k2/items/cache/258ee2700b8562b5d51ebf2117179b3d_XL.jpg

 

 

در گفتگو با دکتر سهراب دل انگیزان مطرح شد؛

بی کفایتی های اجرایی مهمترین عامل بیکاری در کرمانشاه است

سهراب دل انگیزان متولد سال 1347 کرمانشاه است. عضو هیئت علمی دانشگاه رازی و دارای دکترای اقتصاد و عضو گروه اقتصادی این دانشگاه می باشد.بی شک کمتر کسی است که در این استان با مقوله های اجتماعی ،اقتصادی و دانشگاهی آشنا باشد و این چهره ی شاخص استانی را نشناسد.قرار مصاحبه هفته ی پیش برنامه ریزی شده بود و دکتر دل انگیزان نیز با نیم ساعت تأخیر به سر قرار رسید.شروع مصاحبه بسیار جذاب بود.چند نفر از خبرنگاران صدای آزادی دور میزی نشستند و دکتر سهراب دل انگیزان با این جمله و لبخندی شیرین آغاز کرد. هر چه می خواهد دل تنگت بگو. و ما گفتیم از آنچه که بحث روز بود.بخش هایی از این گفتگوی مفصل آماده ی چاپ شده است که پیش روی شماست. خواندنی است نه از جنبه ی سرگرمی اش بلکه هر کرمانشاهی باید با این گونه نظرات آشنا شود!

***

جناب دکتر شما جزو پنجاه اقتصاد دان ایران بودید که نامه هایی هشدار آمیز درباره ی  مباحث اقتصادی کشور به رئیس جمهور وقت، دکتر احمدی نژاد نوشتید. آیا در ابتدای دولت جدید، مشاوران اقتصادی از شما پیرامون مباحث ریز وکلان اقتصادی نظر خواهی کرده اند؟

ببینید! این یک مسئله ویژه است.  همانطور که گفتید، از کسانی بودم که نقش مستقیم در سه نامه ی اقتصادی برای رئیس جمهور داشتم و به آن هم افتخار می کنم و بر این اصل نیز پایبندم که در هر دوره ای اگر رئیس دولتی از قوانین آشکار علم اقتصاد عدول کرد و آشکارا اصول و مبانی اقتصادی را زیر پا گذاشت، باز هم این گونه نامه نگاریها را داشته باشم. این یک روحیه منتقدانه ی کارشناسانه است و بایستی وجود داشته باشد.

اما به بخش دیگر سؤالتان این گونه پاسخ می دهم:در تهران دوستان زیادی داریم که این مجموعه ی دوستان اکثراً از گروه های کارشناسی اقتصادی دولت جدید هستند. اما بنده به این دلیل که در استان ساکنم و دسترسی کمتری به این گروه ها داشته ام، لذا خودم شخصاً با این گروههای کارشناسی به رایزنی پرداختم. بویژه این که مطالبات اقتصادی استان را نیز به طور ویژه مورد نظر داشتم. اما این را هم با صراحت بگویم :کسی به صورت مستقیم از من نظری نخواسته است.

-جناب دکتر! مردم کرمانشاه سالهای سال است که حل دو معضل را بیش از هر چیز دیگری می شنوند و بیش از هر چیز به شعاری بودن صحبت مسئولان درباره ی اینها ایمان آورده اند. یکی تعریض خیابان مدرس که خاص جغرافیای شهری کرمانشاه است و نکته ی مهمتر و اساسی تر حل مشکل بیکاری این استان.حالا اگر ما بخواهیم جدا از حرفهای کلیشه ای مسئولین در باره ی دو موضوع طرح شده ،حرف تازه ی معناداری از شما بشنویم، چه می گویید؟

- ببینید؛ شما دو زخم کهنه را باز کردید. به احتمال در سال 1334 یا 1338 نامه ای به امضای گروهی از کسبه ی کرمانشاه نوشته شده و از مسئولین وقت برای تعریض این خیابان یاری خواسته اند. از آن زمان تا کنون نزدیک به 60 سال می گذرد . حکومت ها ، استاندارها و شهرداران بسیاری عوض شده انداما هیچ اتفاقی نیفتاده است.

بنده رشته ام اقتصاد شهری است.  متخصص اقتصاد شهری هستم. یعنی حوزه ی شهری که بایستی به مردم آرامش و نفس بدهد، بایستی فعالیت اقتصادی و کار لازم را نیز اهدا کند. این شهر باید اقتصاد پویا و زنده ای داشته باشد تا بتوانیم بگوییم شهر خوبی است. برای پاسخ به این سؤال فکر می کنم هنوز چند مسئله برای مدیران کرمانشاه و طرح طراحان این شهر مغفول مانده است. مسئولین محترم شهر کرمانشاه نمی دانند تکلیف و وظیفه اصلی شهر کرمانشاه چیست و قرار است چه نقشی در کشور داشته باشد؟ اصولاً باید بگویم تکلیف شهر کرمانشاه با خودش معلوم نیست. این شهر نمی داند در سال 1440چگونه باید باشد؟ آیا این شهر باید شهر مدرنی باشد؟ آیا این شهر باید توریست پذیر باشد؟ آیا این شهر باید صنعتی باشد؟ آیا شهر کرمانشاه باید یک شهر الکترونیک باشد؟ کدام مؤلفه باید محور این شهر قرار گیرد ؟ تکلیفش را مشخص کنید تا برنامه اش نوشته شود. یک شهردار می آید مجوز 12 طبقه صادر می کند.  شهردار دیگر می گوید 4 طبقه بیشتر امکان پذیر نیست . این نشان از بلا تکلیفی آینده ی شهر می دهد. آقایان مسئول! وضع شهر کرمانشاه را برای سال 1440  مشخص کنید. 

نگاه تازه و جالبی است . حالا پیشنهاد شما برای کرمانشاه 1440 کدام مسائل را در برمی گیرد؟

شهر باید در حوزه های مختلف وظیفه ای و نقش آفرینی محلی، منطقه ای، ملی و بین المللی تعریف شده باشد. وقتی خیابانی در شهر پاریس ساخته می شود، این خیابان برای دویست سال آینده شهر برنامه ریزی شده است. ما وقتی که می خواهیم با عینک اقتصاد شهری به کرمانشاه نگاه کنیم، باید تکلیف این شهر را بدانیم. اگر تجاری است، برنامه ریزی تجاری می خواهد. اگر صنعتی، الکترونیکی و ... هست، باید برنامه اش ریخته شود. خیابان مدرس خیابانی است که نمی داند تکلیفش چیست؟ این خیابان تجاری است؟ توریستی است؟ «واکینگ استریت» است(خیابان پیاده)؟ چه تکلیفی دارد؟ مهم است که ما نمی دانیم چه تکلیفی دارد؟ مشاور یک حرف دارد. طراح  طرح جامع یک حرف دارد و هر شهردار درباره ی این خیابان یک حرف دارد. اگر مدرس خیابان سنتی ماست، کل سرمایه گذاری ها باید در حوزه ی سنت باشد. می بینیم که مجتمع های تجاری عظیمی در این خیابان در حال بنا شدن است. آیا کسی تکلیف حجم شلوغی این خیابان را پیش بینی کرده که بر این اساس مجتمع های تجاری این چنینی را اجازه ی ساخت داده است؟ با پارکینگش چه می کنند؟ تازه جدای از این ها این خیابان (CBD) قدیم شهر بوده است و مردم، این مرکز خرید شهر را ترک کرده اند و سی بی دی جدید انتخاب کرده اند. چگونه مردم را دوباره به این خیابان می کشانید؟ 80 سال پیش جلوخان مرکز خرید شهر کرمانشاه بوده است. الان مرکز خرید شهر به سه بخش دیگر شهر منتقل شده است. یکی در حوزه ی میدان آیت ا... کاشانی،دیگری در نوبهار 22 بهمن و سومین «سی بی دی» شهر که مرکز خرید متوسطی است، در مسکن قرار دارد. این مجتمع های تجاری مدرس نمی تواند مشتریان زیادی را به سوی خود بکشاند و جریان ترافیکی این خیابان هم معضلی مضاعف است. مهمترین مسیر انتقالی مرکز شهر به سمت بالا از همین خیابان می گذرد. خیابان های موازی مدرس با مشکلات و معضلاتی از این قبیل دست و پنجه نرم می کنند. خلاصه بگویم چون تکلیف شهر معلوم نیست نه تکلیف خیابان مدرس معلوم می شود نه خیابان های موازی اطرافش. چون تکلیفش معلوم نیست، هر کسی که از راه می رسد از ظن خود در این خیابان کاری می کند که کارشناسانه نیست.

* حالا جدا از این همه مشکلات در این خیابان، برخی ها می گویند قرار است از زیر آن نیز مترو رد شود.ادامه کار مونوریل و معضلات آن در این قسمت از شهر شکل مترو به خود خواهد گرفت .در این صورت چه باید کرد؟

- به نظر من مونوریل و شروع آن در کرمانشاه یک کار غیر کارشناسانه بود و نبایست شکل می گرفت و حتی حالا که عده ای ساز مخالف را کوک کرده اند، باز هم غیر کارشناسانه حرف می زنند. پس از زخمی کردن شهر و هزینه کردن ده¬ها میلیارد تومان نمی شود این پروژه را خواباند. اما باید طوری تمامش کرد که بیشترین منفعت و کمترین خسارت را برای شهر داشته باشد. باید مطالعه کرد. کارشناسانه عمل کرد. اگر قرار است مترو کشیده شود با این برنامه ریزی¬ها حداقل سه قرن زمان می خواهد. ما در طرح ساده تری مثل: راه آهن غرب 35 سال است که مانده ایم. فرصتی وجود ندارد که این کار صورت بگیرد. باید به دنبال طرحهای تازه تری بود. ای کاش مثل اکثر شهرهای تاریخی دنیا که خیابان یا خیابانهایی تنها برای درشکه و پیاده رو دارند، ما هم این خیابان را به روی تمام ماشین ها ببندیم.

حال اگر این خیابان همچنان ماشین رو بماند با معضل ترافیکش چه باید کرد؟

ببینید! یکی از مهمترین مشکلات ترافیکی شهر کرمانشاه این است که رینگهای خروجی ترافیک از مرکز شهر ندارد. شما وقتی در مرکز شهر هستید و می خواهید به یکی از خروجی های شهر برسید باید حداکثر ده تا 15دقیقه بیشتر وقتتان تلف نشود. باید جوری اتوبان ها در این شهر تعریف شوند که هر کسی بخواهد به حواشی شهر برسد حداکثر ده دقیقه وقتش تلف شود. الان از مرکز کرمانشاه به هر حاشیه ای که بخواهی برسی بیش از نیم ساعت باید وقت بگذارید. این یعنی ما به اتوبان هایی نیاز داریم که چه به صورت صلیبی ( متقاطع و به شکل +) و چه به صورت حلزونی حجم ترافیک را با سرعتی قابل توجه به خارج شهر برسانیم. اگر این امر محقق شود بخش عمده ای از بار ترافیکی این خیابان های تنگ نیز فراموش می شود. اصفهان شاهد مثال خوبی برای این امر است.در هر جایی از این شهر باشید ، ظرف این زمان کم می توانید به یکی از خروجی های شهر برسید.

*جناب دکتر حالا به بخش دوم سؤال برگردیم. خیلی ها باشنیدن نام کرمانشاه به یاد درصد بالای بیکاری اش می افتند . اراک و اصفان و... را با کارخانه ها و مراکز صنعتی اش می شناسند اما کرمانشاه را با درصد بالای بیکاری اش. گره بیکاری در این استان  چگونه باز خواهد شد؟

- ما با دو بخش عمده از عوامل بیکاری روبرو هستیم. یک بخش آن ملی است و از کشور به استان می رسد و ما نمی توانیم در این رابطه نقش مستقیم داشته باشیم. بخش بعدی به خودمان بر می گردد. اگر بیکاری در سطح کشور مثلا 10% است و بیکاری در کرمانشاه 18% درصد، آن 8% به خود ما بر می گردد و بایستی برای آن برنامه ریزی کنیم. ببینید! در استان ما، مردم ویژگیهایی دارند که این ویژگیها می تواند آنها را به سمت بیکاری بکشاند. من یک فروشنده ام اما اگر اخلاق درستی نداشته باشم در درآمدم بسیار مؤثر است. اما اگر فروشنده ای با مهارت و با اخلاق باشم می توانم روز به روز به توسعه ای کارم فکر کنم و درآمد بالاتری را داشته باشم. اگر مهارت کافی را داشته باشم می توانم به رونق کارم کمک کنم.

ما در کرمانشاه فاقد مهارتهای پیشرفته ایم. مثالی می زنم: چند نفر در کرمانشاه لپ تاپ دارند؟ مثلاً بیست هزار نفر. میدانیم حجم عظیمی این دستگاه ها در کرمانشاه هست. اما تعمیر کننده ای در کرمانشاه وجود ندارد. شما تصور کنید در استانی باشید که حداقل بیست هزار کاربر از لپ تاپ استفاده کند و تعمیرکنندگان معتبری در این استان نداشته باشید و هر دستگاه لپ تاپ که اشکال پیدا کرد به تهران فرستاده شود. آیا نباید احساس شود که این کار باید آموزش داده شود؟ استانی مثل یزد را در نظر بگیرید. در یزد این دستگاههای قابل تعمیر به خارج از استان نمی روند و درهمانجا تعمیر می شوند.  تقریباً برای همه دستگاههای الکترونیکی، مکانیکی، اتومبیل، دستگاههای راه سازی و هر نوع وسیله ای که کمی پیچیده است، ما تعمیر کار قابل نداریم و برای پرورش آنها نیز فکری نکرده ایم. برای فعالیتهای فنی کارخانجات نیز وضعمان همین گونه است. برای کسب و کار و بازارگانی نیز همین روال را داریم. تقریباً می توان گفت: یکی از معضلات اقتصاد استان ضعف مهارتهای فنی و کسب و کاری است.

وقتی یک وسیله برای تعمیر به خارج از استان برود هزینه ی مضاعفی را نیز به دارنده ی آن تحمیل می کند. تعمیر کار صد هزار تومان می گیرد و شخص ارسال کننده نیز 50هزار تومان اضافه خواهد گرفت. در حالی که اگر در استان انجام می شد با هزینه ی کمتری می توانست دارنده ی آن را راضی نگه دارد و پولی که در قبال آن پرداخت می شد به هم استانی می رسید. مهارت های فنی در استان ما ضعیف است. در کرمانشاه ادعا زیاد است اما عمل متاسفانه ناچیزاست. اعتمادها در این استان ضعیف است. مشارکت ها ضعیف اند. چون اعتماد و مشارکت را نداریم، سرمایه اجتماعی نیز تحلیل خواهد رفت. اینجاست که متوجه می شویم سرمایه های از نوع انسانی و اجتماعی استان اندک است و با مدیریت های مهندسی محور نیز تنها سرمایه های فیزیکی، ماشین آلات و تجهیزات و ساختمانها و سوله ها را شکل داده ایم، در حالی که اصلی ترین نوع سرمایه ها از نوع سرمایه انسانی و سرمایه اجتماعی هستند. از سوی دیگر باید گفت که سرمایه های مالی و اقتصادی استان و مخصوصاً آن مقدار سرمایه ای که در اختیار هر کارآفرین قرار میگیرد محدود و ناچیز است. این سرمایه های خرد نمی توانند بانی کارهای بزرگ باشند.

بیشتر موضوع  «مهارت اجتماعی کرمانشاهی» را تشریح فرمایید!

  مهارت های اجتماعی نیز در بین خانواده های ما کرمانشاهی ها ضعیف است. بارها از پدر و مادرها به فرزندانشان شنیده ایم که:« آب باریکه ای داریم خدا را شکر»یا حتی گاهی اوقات این روزها می گویند:« خدا را شکر یارانه ای هست.» این نشان می دهد که باورهای اجتماعی ما بر اساس «بنشین و دهانت را رو به آسمان باز کن شاید از آسمان چیزی افتاد» ، است. این اشتباهترین رفتاری است که ممکن است ما داشته باشیم .ما باید کاری کنیم که بچه ها روی پای خودشان بایستند.

یکی از دوستان یزدی ام روزی می گفت: پسرم که سال اول دبیرستان است در یک مغازه ی موبایل فروشی، موبایل تعمیر می کند. روزی 50 تا 70 هزار تومان درآمد دارد.این تفاوت فرهنگی ما کرمانشاهی ها مثلاً با یزدی هاست که فکر می کنم یکی از مهمترین وظایف تربیتی پدر و مادر برای بچه هایشان تربیت اقتصادی است. یعنی فرزند از همان ابتدا باید بداند که چگونه مسائل اقتصادیش را حل کند. بیکاری بیش از هر چیز یک پدیده ی خانوادگی است.  در فرهنگ کرمانشاهی امروزی، خانواده بچه را به عنوان عروسک تربیت می کند تا از او لذت ببرد و به او استقلال نمی دهد.

 مقاله ای را همین امسال در یکی از سمینارهای ملی ارائه دادم با موضوع :«چگونگی تفاوت نگرش به پس انداز در استان های کرمانشاه و یزد» و به تفاوت ها ی قابل توجهی رسیدم. در هر خانواده ی یزدی چه فقیر و چه غنی «پس انداز» اهمیت ویژه ای دارد و به هر شیوه ای سعی در پس انداز دارند. ولی در این جا وام رکن اصلی زندگی اقتصادی است و به هر شیوه ای دنبال وام هستیم . در این جا وام گرفته می شود برای خرید وسایل زندگی که بعد از دو سه سال مستهلک شود و به گوشه ای انداخته شود. در آنجا وام گرفته نمی شود .اگر کسی دنبال وام باشد برای پس انداز است که در آینده بتواند نقش مهمی در زندگی اش داشته باشد . وام می گیرد برای طلا یا سهام یا زمین که در آینده پشتوانه ی زندگی اش باشد.

جدا از مهارتها و نقش خانواده گره مشکل بیکاری در دست چه بخش های دیگری باز می شود؟

  بخشی از مشکلات بیکاری در این استان به دولت استانی برمی گردد. دولت استانی نقش بسیار مهمی دارد. درباره ی بیکاری در دولت استانی یک مسئله ی جدی مطرح است: مدیرها در استان وظایف خیلی سنگینی دارند. اگر استاندار باشی و بخواهی زیر دستانت جاده ی فلان روستا را آسفالت کنند، نیازمند یک پیمانکار هستید. اگر پیمانکار نداشته باشی مجبوری از جای دیگر بیاوری. اگر پیمانکار از جای دیگری آوردی دیگر پولتان در استان رسوب نمی کند. شما مهارت های بیرون از استان را به کار گماشته اید. آن مهارت ها تقویت می شوند و دوباره به خارج از استان برمی گردند. فربهی پیمانکار نیز به استان بر نمی گردد. نیازمندی تو برای کارهای بعدی نیز بیشتر می شود. یکی از مهمترین کارهایی که استانداران باید در هر استانی انجام دهند، تقویت بافت پیمانکاران بومی آن استان است.

برای یک استان عیب است که بخواهد تقاطع غیر همسطح بزند و پیمانکار استانی نداشته باشد. وقتی قدرت و توان پیمانکاری در استان بالا برود، قدرت اجرای پروژه های اجرایی کلان نیز بالا می رود. وقتی پیمانکار از خارج استان باشد، نباید توقع داشته باشید که یک کارگر ساده ی بیل به دست هم استانی در آن پروژه مشغول به کار باشد. بسیاری از کارگران ساده ی راه سازی تا همین دیروز از مناطقی همچون شهر کرد می آمدند.

پروژه های مطالعاتی بالای 100 میلیون تومانی را به تهران می دهند و جالب این جاست که تهرانی ها هم با قیمت بسیار پایینی به همین کرمانشاهی ها به صورت پیمانکار دست دوم حواله اش می دهند و وقتی در استانداری این را مطرح می کنی که چرا این پروژه ها در استان به هم استانی ها محول نمی شود می گویند: خرابش می کنند؟ اما فکر نمی کنند که وقتی نیاز به اصلاح و تغییر در پروژه داشته باشند پیمانکار استانی سریع در دسترس است، تعمیر و نگهداری را سریعتر انجام میدهد و چرخش مالی پروژه به صورت کامل زنجیره های تأمین صنعتی را در استان به چرخش در می آورد. نکته دیگر این که وقتی پروژه های اجرایی و مطالعاتی را در بین پیمانکاران و دانشگاههای استان توزیع کنند، به ازای هر پروژه دهها دانشجو و فارغ التحصیل مقاطع مختلف مشغول به فعالیت های اقتصادی و مهارت آموزی میشوند و این یعنی تشکیل سرمایه انسانی و اجتماعی در استان.

بسیاری از تولید کنندگان ما می توانند بهترین ها را تولید کنند. عوامل انسانی اش به معنای تمام وجود دارد. اما مشکل سرمایه در گردش دارد. آقایان دولت و دستگاههای متفاوت استانی، اگر شما تمام خریدهایتان را در استان انجام دهید، می توانید نقش بسیار عمده ای در شکوفایی اقتصادی استان داشته باشید. اما چون این قضیه اتفاق نمی افتد تولید کننده ی استانی نیز به آینده اش امیدوار نیست و این خود نمودی واقعی از بیکاری است. اما آخرین نکته ای که در این باره باید اشاره کنم با کمال تاسف باید به آن اقرار کنم این است که آمار بیکاری در این استان مشخص نیست. کسی می گوید: دویست هزار دیگری می گوید صد هزار و سومی می گوید هفتاد هزار نفر.  معلوم نیست که چند نفر در این استان بیکار ند. متاسفانه هیچ اطلاعات دقیقی در این باره در دست نیست که بتوان در مورد آن برنامه ریزی کرد. پس وقتی در مورد بیکاری آمار دقیقی در کنارش نباشد ،همین گونه رها شده می ماند.

تأخیر در تصمیم گیری برای به مناقصه گذاری و اجرای بودجه های عمرانی نیز بسیار زیاد باعث هدر رفت منابع شده است. دولت های استانی خیلی دیرتر از زمان رسمی ،توافقنامه های بودجه را ردو بدل می کنند. بعد مدت زیادی طول می کشد تا تشریفات مناقصه را برگزار کنند. بعد از انتخاب پیمانکار و تجهیز کارگاه هم، به دلیل پایین بودن مهارتهای درست کاری و نظارتی و هم از ترسهای بی دلیل از دستگاههای نظارتی، هر فرایند یک هفته ای را برای پرداخت به پیمانکاران سه ماه طول میدهند. این است که پروژه ای که باید امروز شروع شود و همین امروز اشتغال و درآمد و رونق بوجود آورد، با تأخیرهای یک و چند ساله شروع شده و به علت گرانی عوامل تولید در این مدت با کسری بودجه مواجه شده و کلاً بدون تکمیل شدن و فقط به صورت زخمی رها میگردد.

 این نوع از مدیریت و هزینه کرد بودجه های عمرانی که برای دستگاههای اداری استان یک رسم مرسوم شده است، خودش به دامنه بیکاری در استان دامن میزند و هرچند از تهران هم بودجه مناسبی به استان پرداخت شود، با این بیکفایتی های اجرایی تلف شده و بی اثر در رفع مشکلات استان هدر خواهد رفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



ارسال توسط هيات تحريريه
گزارشی آزاد از یک همایش فرهنگی در شهرستان اسلام آباد غرب
طنین آوای اهورایی هوره در دیار بیستون
جلیل آهنگرنژاد:اکنون ظهر زمستانی از دهه ی نود شمسی است و من به راه می افتم . کسی این بار مرا دعوت نکرده است و لذت کار هم در این است که پس از سالها مثل فردی ناآشنا در دل جمعیتی مشتاق گم شوی. با شادیهایشان شاد باشی . دست هایت را ناخوداگاه در شادی شان شریک کنی و گاه از سر شوق «آفرین » بگویی. پس از سالها دوری از فضای فرهنگی اسلام آباد غرب در ظهر یک روز سرد زمستانی که برف ها هنوز بر زمین آب و رویی دارند،به سوی این شهر به راه می افتم .
مسیری را به تنهایی طی می کنم. اما در این مسیر بسیاری از خاطره های ادبی و فرهنگی در این شهر برایم زنده می شوند. به یاد می آورم که « انجمن سروه » چگونه در این شهر به راه افتاد و بعدها جانپناهی شد برای خیل مشتاقان ادبیات کُردی . به یاد می آورم که اولین جشنواره ی شعر کُردی کلهری در حدود ۱۵ سال پیش در این شهر به راه انداخته بودیم. با چند جوان پر احساس و گاه احساساتی. اکنون ایستاده بر قله ی دهه ی چهل عمر ، با حسرت به گذشته می نگرم .به گذشته و شوری که آن سالها در کله ی این جمع بود، دوستی ها، قهر ها ، سادگی ها ، رنگها و...
اکنون ظهر زمستانی از دهه ی نود شمسی است و من فکر می کنم. فکر می کنم به هر آنچه که در گذشته نبود و حالا هست و هر آنچه در گذشته بود و حالا نیست . شاید حالا وقت این حرف ها نیست. می گذرم با آرامشی که « در چشم های فراعنه » که نه آرامشی کسی که بر قله ی چهل شمسی عمرش نشسته است و فکر می کند به فرهنگ ، به ادبیات ، به زبان مادری.و زبان مادری ام را از شما چه پنهان! خیلی دوست دارم و برای همین است که در یک ظهر سرد زمستانی جاده های «مایشت» را پشت سر می گذارم و به سوی همایشی می روم که برای پاسدارشت فرهنگ و زبانی است که در آن بالیده ام . ممکن است همگان (اهالی فرهنگ)حضور داشته باشند . چه آنها که دوست داشته ام و چه آنها که دوستم ....
اینجا «فرهنگ-شهر » اسلام آباد است
پس از حدود ۴۰ دقیقه فاصله بین کرماشان و مقصد ، می توانم بگویم: اینجا «فرهنگ-شهر» اسلام آباد است و من صدایم گرفته تر از تردیدهای سمجی است که گاه برای همه چیزبه خانه ی ذهنم سرک می کشند . خودم را به جایی می رسانم که ۱۳ سال پیش در آن با حضور سی قلی کشاورز - هوره خوان نامی کرماشان- مراسم شکوهمندی برپا شده بود . اما حال ظهر زمستان ۹۳ شمسی است .صدای خُرد شدن برف در زیر پاها و باد سردی که می آید ، هر دو احتمالا نقطه ی مقابل فضایی است که اکنون در تالار شهرداری اسلام آباد منتظر مهمانی ناخوانده است.
درِ ورودی تالار دو سه دوست عزیز را می بینم: محمود محمودی ، ناصر قنبری، داریوش مرادی و... خوش و بشی و سپس ورود به سالنی که مشتاقان بسیاری در آن جمع شده اند. خوشحال می شوم که این همه جمعیت در روزی سرد به این فضا گرمایی متفاوت بخشیده اند .دیدار دوستان ، حلاوت ویژه ای دارد .
مراسم، طبق معمول با تلاوت آیاتی از قران کریم شروع می شود. خانه بیگی مجری خوش پوش این مراسم است .ایوانی رییس اداره فرهنگ و ارشاد شهرستان با چند جمله ی کوتاه هم خیر مقدمی می گوید و هم از دعوت شدگان قدر دانی می کند. مجری یکی از یادگاران صدای ماندگار علی نظر منوچهری را به روی سن دعوت می کند . مهندس منوچهری سال ۵۴ مهندسی نفت خوانده و اکنون از فراز آن همه سال به روی سن دعوت می شود تا با صدایی حزن انگیز تداوم نام و صدایی باشد که کُردان گُرد این سامان به او (زنده یاد علی نظر منوچهری ) افتخار می کنند. سکوتی فضا را کاملا حیران خود کرده تا این صدا بیشتر نیوشیده شود!.
استاد علی اکبر مرادی و تنبور نافذ کلامی گرم!
کیست که در حال و هوای کرماشان نفس بکشد و با نام استاد علی اکبر مرادی نا آشنا باشد ؟ اکنون استاد مرادی با وقاری تمام روی سن رفته است. به آرامی شروع می کند و به گونه ای از مجری می پرسد: «تمیوره بژنم یا قصه بکم ؟» و بی آنکه جوابی بگیرد ، سر رشته ی کلامش را می گیرد و می گوید.متفاوت می گوید: بر هر کسی واجب است که با زبان مادری آشنایی کامل داشته باشد. زبان قومش را بشناسد . زبان کشورش را بداند و زبان دینش را نیز. اینجاست که می تواند در مقابل تهاجم فرهنگ ها بایستد.کلامش مخاطب را مجذوب کرده است. زیاد حرف نمی زند و سپس با تشویق ممتد حاضران از روی سن پایین می آید.هوره خوانانی صاحب ذوق بالا می آیند و صدای ساز و دهل در بین برنامه ها مخاطب را به وجد می آورد.جای یک گپ جدی درباره ی هوره خالی است و ای کاش پژوهشگری هم می آمد و از این آوای ناب باستانی که اکنون در فضا جاریست، سخنی می گفت . اما تنوع برنامه ها همچنان مخاطب را جذب می کند .
شاهنامه خوانی با تشویق های ممتد
شاهنامه خوان مسلطی روی سن می رود با سادگی تمام . دستمالی بر دور گردن پیچیده ،شلوار جافی و عصایی برای احتیاط بر دست دارد که نه نشان از افتادن و پیری بلکه نشان از افتادگی مردی مطمئن دارد. بی آن که آداب رسمی تریبون ها را رعایت کند با همان سادگی تمام آغاز می کند صدایش ناب ناب است. گاهی دست راستش را که به میکروفون می گیرد ، به رعشه می افتد اما دست دیگر به یاری اش می آید. حکایتی که می خواند، شنیدنی است: حکایت برزو در رزمنامه های کُردی . برزوی دلاور که قصد شکار گور دارد و با یکی دو تن از سپاهیان برای شکار می رود .
شاهنامه خوان با تشویق های ممتد همراه می شود اما انگار می خواهد همه ی این رزمنامه را بخواند که در حوصله ی جمع نیست. البته باید به او می گفتند که بخشی کوتاه را انتخاب کند و مجری هم پس از این بخش کوتاه از او درباره ی شاهنامه خوانی بپرسد و خاطره ای از او بخواهد که کارش شیرین تر می شد . شاهنامه خوانی اش را قطع می کند و البته کمی هم ناراضی است. پایین می آید. از او استقبال می کنیم . اما چون فکر می کند وقت کمی به او داده اند، ناراضی است .
می گوید: می توانستم یک ساعت دیگر هم از حفظ شعر بخوانم ... که من یکی حسرت می خورم که ای کاش می شد در یک برنامه ی خاص تنها از او و یک کارشناس دعوت می شد که صرفا شاهنامه خوانی کند و مشتاقان را سیراب نماید. خواننده ی خوشنام و خوش خوان گیلان غربی مسعود عزیزی برای اجرای برنامه ای شاد دعوت می شود.اولین بار است که او را می بینم. یکی دو آهنگش را که به زیبایی اجرا کرده بود، قبلا شنیده ام و زیبایی هنرش را ستوده ام . کار شاد زیبایش مخاطبان را به وجد می آورد.
تنفسی داده می شود که با پذیرایی همراه است . یکی از بهترین بخش های هر جشنواره و همایشی همین تنفس هاست که می توانی با مهمانان و یا میزبانانی عزیز همراه و هم صحبت شوی . صحبت هایی که موجب ارتباطات و همفکری های بهتر و بیشتر می شود . پسران هوره خوان معروف کلهر - علی نظر منوچهری - را می بینم . از خاطره ها و یادها می گویند. برادر بزرگ تر مشتاق دیدن رضا موزونی است و می گوید همین دیشب با او صحبت کرده است که به اینجا بیاید... دیدن چند فعال فرهنگی دیگر از جمله دست اندرکاران انجمن های ادبی اسلام آباد نیز ذهنیت هایی در حوزه ی ادبیات این شهر - که به حقیقت - این سالها فرهنگی تر از پیش است - به راقم این سطور می دهد.
صدای«سیدقلی کشاورز» و اوج استقبال مردم
بخش بعدی برنامه همچنان در حوالی آوای ماندگار «هوره » است که یکی از مشهورترین آنان یعنی «سیدقلی کشاورز» در مجلس حضوری متفاوت دارد. با پسرش آمده است . در اثنای برنامه آنان را دعوت می کنند . اینجا دیگر اوج برنامه است. چرا که بسیاری از مخاطبان برای شنیدن صدای ناب او به این سالن آمده اند. آمده اند که او را ببینند و به همان حس نوستالوژیکی برگردند که سالها با آن دمساز بوده اند و اکنون زیر چرخهای مدرن و پسامدرن نایی برای نفس کشیدن ندارد .
صدای «سی قلی» در فضا می پیچد. بی هیچ مقدمه ای و هیچ حرفی و دریغ از کلام مجری که او را در ابتدا به حرف بیاورد و از خودش بگوید و سپس بخواند که می خواند و چه زیبا می خواند . با دوست فاضلی که در صندلی کناری ام نشسته هم رأی می شویم که ای کاش این صدای در اوج می توانست شعرهای ماندگار تری را نیز با خود همراه کند و به آیندگان بسپارد .
صریح بگویم هوره خوان بزرگ کلهر نیاز به یک مشاور ویژه دارد که هم شعرهایش را گزینش کند و هم او را با فضاهایی این چنین آشنا تر بگرداند که بتواند با این هنر اهورایی بیش از پیش جلوه گری کند . صدا همچنان می پیچد و خاموشی محض در سالن نشان از شکوه آوایی دارد که باید به احترامش ایستاد . پسرش میراث دار صدای پدر است و چه زلال و دل نشین و با شکوه با پدر همراهی می کند . هوره خوان دیگری که به سر ذوق آمده روی سن می رود که با کشاورز همخوانی و همراهی کند که البته با استقبال او همراه نمی شود و سبک آوایش را تغییر می دهد که رقیبی در کنار خود نبیند ( که نمی بیند ) تشویق ها ممتد و در اوج است .و من غبطه می خورم به این صدای در اوج و در فراز و ابیاتی در فرود و در فرود !.
به بانیان دست مریزاد می گویم
این بخش برنامه کوتاه است و با پایین آمدن «سی قلی کشاورز » از سن مخاطب نیز از صندلی پایین می آید و راه خانه را پیش می گیرد. بیش از دو سوم سالن خالی می شود. چند برنامه ی دیگر از جمله تجلیل از هوره خوانان ، این همایش را به نقطه ی پایان می رساند تا دوستداران فرهنگ و ادبیات کُردی خاطره ای خوش را به ذهنشان بسپارند و فردا و فرداهای دیگر برای دیگران نقل کنند که همچنان فرهنگ ناب کُردی در میان کُردان گُرد دیار بیستون گرامی داشته می شود. به بانیان دست مریزاد می گویم. اکنون یک غروب زمستانی دهه ی نود شمسی است . با اطمینان بیشتری پاهایم را بر روی برفهایی می گذارم که بزودی آب خواهند شد .

 

 

 

 

 

پیچی که  10 زندگی را پیچاند

جلیل آهنگرنژاد: خورشید، طرح تلخ ترین غروبش را بر کوه قلاجه می افکند. ساعت حوالی هفت و نیم غروب دوشنبه است. خبری تلخ مثل تاریکی سمج شبی دلگیر، کوچه ها، خیابانها، خانه ها و دهانها را یک به یک می گردد: بر اثر تصادف تريلي با وانت مزدا و سواري پرايد در پیچ «سید ایاز» در جاده ی اسلام آباد غرب به گواور 10 نفر کشته شدند.

یکی از شاهدان این حادثه ی هولناک با جملاتی بریده بریده می گوید: مدتها بود که از این منطقه ی پر حادثه خبر تلخی دهان به دهان نمی شد اما انگار دود رونق اقتصادی سرپل  زهاب با تعریض جاده ی پاتاق باید به چشم مردمی می رفت که فرسنگها با آن حوزه فاصله داشتند . چرا وقتی به فکر تعریض جاده ی پاتاق می افتند، حجم ترافیکی ماشینهای سنگینش را بر دوش جاده های غیر استانداردی می اندازند که ظرفیت تحمل این همه ماشین ناآشنا را ندارد؟

tasadof1.jpg

یکی دیگر از شاهدان عینی این تصادف خونین، ماجرا را این گونه تعریف می کند: «ساعت، هفت و نیم غروب روز دوشنبه، کامیون حمل سیمان از مرز پرویزخان به سمت اسلام آباد حرکت می کند و به دلیل خستگی و نیز پیچهای غیر استاندارد جاده ی مذکور، کنترل ماشین را از دست می دهد. دهها متر در لاین مخالف جاده حرکت می کند.  وانت باری با زیرکی از چنگ این غول در می رود و تنها سپرش را از دست می دهد و اما وانت بار دوم که راننده اش ساکن «گواور»است،  در مسیر طبیعی خود در حرکت است که ناگهان با بونکر حمل سیمان مواجه می شود. آقای حسنی، مادر و همسرش در اولین لحظه ی این برخورد، جان خود را از دست می دهند. 

یکی دیگر از سرنشینان وانت بار، به شکل معجزه آسایی از این حادثه جان سالم به در می برد. این غول آهنین که در ثانیه های اول جان سه تن را می گیرد، همچنان می تازد تا یکی دیگر از تلخ ترین فاجعه های رانندگی را رقم بزند. پرایدی پشت سر وانت بار با هفت نفر سر نشین در راه است. ماشین حمل سیمان دندانهای مرگش را تیزتر می کند و هر هفت نفر را زیر می گیرد: راننده ی مسافرکشی که به هوای تکه نانی جانش را کف دست می گذارد و پنج تن دیگر که همگی اعضای یک خانواده در روستای «تازه آباد چله ی گیلان غرب» هستند، در ثانیه ای جانشان را از دست می دهند و از پراید تنها چند تکه ورق له شده می ماند. کامیون حمل سیمان پس از خلق فاجعه ای به این ناگواری آنهم در یک چشم به هم زدن در گوشه ای می افتد. حدود چهار ساعت طول می کشد تا جنازه های له شده را از میان آن تکه های اوراق شده ی پراید در می آورند.آن هم به شکلی که باید از ابزار های برش استفاده می کردند تا تکه آهن های یک پراید قرمز بریده شود و تکه پاره های جنازه هایی بیرون کشیده شود.

tasadof3.jpg

بخشدار گواور در تماسی تلفنی که با وی برقرار می شود، می گوید: «جاده ی اسلام آباد به ایلام از جاده های ترانزیتی است و مشکلی ندارد. حتی عبور ماشینهای سنگین حوزه ی قصر شیرین و سرپل از این محدوده موقتی است». وی در پاسخ به این سوال که آیا برای این عبور ترافیک موقت، اطلاع رسانی کرده اند و یا تدابیر لازم برای این امر اندیشیده شده،  می گوید: اگر در مسیر «حیدریه» به گواور اتفاقی بیفتد، به حوزه ی کاریِ ما مربوط می شود ولی این اتفاق در حوزه ی ما نیفتاده است». 

نماینده ی قصرشیرین ضمن بیان اینکه از این واقعه بسیار اندوهگین و متأثر است، می گوید از زمان اطلاع نسبت به این مسئله با مسئولین مربوطه در ارتباط بوده، از زاویه ی دیگر این اتفاق را می بیند :«ماشین های حمل سوختی که در جاده ی اسلام آباد غرب به سرپل در ترددند ،  ایرانی نیستند، سودشان نه به مردم می رسد و نه به نظام جمهوری اسلامی. باید پیگیر شد که حاصل این نقل سوخت به سود کیست ؟

فتح الله حسینی ادامه می دهد :«این تانکرهای سوخت جاده ها را ناامن کرده اند و مردم بی گناه کشته می شوند  به این خاطر است که کامیون های دیگر برای فرار از دست آنها از جاده ی گواور به اسلام آباد استفاده می کنند. وی در پاسخ به این سوال که چرا  نمی بایست جاده ی بهتری برای این حجم ترافیک در نظر گرفت ؟، گفت : « نه این طور نیست . تنها «موردی» می آیند و می روند .»

وی ادامه می دهد :« مسئولین باید در باره استاندارد بودن جاده پاسخگو باشند. با آقای وزیر با هلی کوپتر همه ی جاده ها را نگاه کردیم و جاده ی گیلان غرب را نپسندیدیم . به وزیر گفتم که جاده ی گیلانغرب نه برای مردم و نه برای ماشین، امنیتی ندارد .»

نظر برخی از مردم این گونه به آقای حسینی منتقل شد که: چرا مردم نواحی دیگر باید به خاطر تعریض جاده ی سرپل غرامت بپردازند و با چنین مصیبت هایی درگیر شوند؟ نماینده ی مردم سرپل زهاب گفت: «این نظر جنابعالی است که جهت دار صحبت می کنید و  نظر شما اشتباه است. ببینید مهم ترین دلیل این گونه اتفاقات، تانکر های سوختی است که ثروت این ملت را غارت می کنند. سود به جیب عده ای می رود و مردم قربانی می شوند. هر کسی که این ثروت را غارت می کند باید مجازات شود و خسارات مردم هم باید پرداخت کنند .»

صدرالله بابلی فرماندار اسلام آباد غرب با تلخ توصیف کردن این فاجعه ضمن تسلیت به بازماندگان از تدابیر ویژه برای اصلاح پیچ های خطرناک مسیر خبر می دهد. وی در بخش دیگری به سرعت عمل هلال احمر این شهرستان برای انتقال اجساد قربانیان اشاره می کند و آرزو می کند که دیگر شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم. 

امروز بر دیوار خیابانهای گیلانغرب، گواور و اسلام آباد اعلامیه های مجلس ترحیم ده قربانی نقش بسته  که دیروز در تلخ ترین غروب بهاری، زندگی را وداع کردند تا به ما گوشزد کنند: در غفلت دست اندرکاران، مرگ همسایه ی دیوار به دیوار ماست. مردم تکه های پراید قرمز این حادثه را به ذهن می سپارند.

 

 

 

 


گزارشی آزاد از وضعیتی تأسف بار در بیمارستان فارابی 

 

جناب مدير اجازه نمي دهد!

 

جلیل آهنگرنژاد: غروب هميشه براي بسياري از ما آدمها رنگ و بوي تلخي دارد اما وقتي در اين بخش از شبانه روز ، ناخود آگاه گذارمان به بيمارستاني مي افتد، اين حزن بيشتر بر ما مستولي مي شود. 
حوالي ساعت 20 روز پنجشنبه اي كه گذشت به همراه يكی از بستگان به سوي بيمارستاني روانه شديم كه در افواه عامه آن بيمارستان تعريف ويژه اي دارد. از درِ حياط بيمارستان، نگهبان ميانسالي با انگشت هاي زمختی که نشانه می رفت، ما را به سوي «اورژانس» راهنمايي كرد. وارد شديم و بيمار را بر روي تختي خوابانديم و پس از انتظاري تقريباً طولاني ، پزشك اورژانس به بالين بيمار آمد و نوشت كه : بايد بستري شود. با مجموعه ي بستگان در حالي كه به شدت دلواپس بوديم ، از مسير سالن ها و راهروهايي به سوي« i.c.u»  روانه شديم. ديوارهاي نمور، در و پنجره هاي رنگ و رو رفته، پرسنل مايوس و همراهان بيماران كه انگار از غاري از اعماق تاريخ  برمي گشتند، مايه ي شگفتي همه ي ما شد.

پيش خود فكر مي كردم كه راهرو بيمارستان اگر خيلي تميز نباشد،  اهميت چنداني ندارد، مهم اين است كه خود بخش ها مرتب باشند .چرا كه بيمار بايد آن جا احساس راحتي كند. مسير ، طولاني بود و افكار زيادي به ذهنم مي رسيد و در آن مدت با خود مي گفتم: چه اسم با مسمايي! وزارت بهداشت! جايي كه بهداشت در آن جا حرف اول را مي زند.آيا اينها همه شعار هستند؟ آيا بيمارستان فارابي به عنوان بيمارستان تخصصي غرب كشور در زمينه ي بيماریهاي اعصاب و روان و سكته هاي مغزي همين جاست؟ آيا اين جاست كه علاوه بر استان كرمانشاه بايد از استانهاي همسایه هم بيمار بپذيرد؟ آيا بيماران ساير استانها با اين گونه نمادها كرمانشاه را شناخته اند؟ آيا شعار  مركزيت غرب كشور كه اين روزها از تريبونهای استاني شنيده مي شود، از اين مسائل مايه مي گيرد؟ و...

مأموري كه همراه ماست ، بيمار را با برانكارد از پستي و بلندهاي عجيب و غريب داخل سالن به جايي مي كشاند كه تابلوي رنگ و رو رفته اش به ما مي گويد: «آي سي يو »
وارد مي شويم و همه زير لب برای بیمارمان دعا مي كنيم كه خدا شفايش بدهد. بيمار در مقابل اتاقك اُپن مانندي مي ايستد. سنگ نماي اين اتاقك شبيه دندانهاي پيرمرد هفتاد هشتاد ساله اي است كه در آن تاريك و روشني كه به شب مي رسد ، به شكل گزنده اي خود نمايي مي كند. پسر جواني كه در نگاه ما مراجعين،  پرستار گفته مي شود و کمی عصبی نشان می دهد، با يكي دو نفر ديگر نشسته اند. با حالتي خونسرد بيمار را به سوي اتاقي مي برد و به اصطلاح بستري مي كنند. آنچه بيشتر از لحظات پيش مرا دچار شگفتي مي كند،  فرسودگي بيش از حد ديوارهايي است كه به اتاق بستري ختم مي شود. شيشه هايي كه انگار مالك آنان عنكبوت هاي درشتي هستند كه چادر تارهايشان را بر آنها تنيده اند. تير آهن هايي كه از زير گچ سرك كشيده اند، تا موذیانه شاهد رهگذران باشند و درهايي كه انگار به احترام اين همه مراجعه كننده قفلهايشان را به طرز ناشيانه اي كنده اند و جالب تر آن كه در ورودي بخش، برانكاردهايي رديف شده اند كه انگار از جنگ جهاني اول برگشته اند. اينها تنها گوشه هايي از وضعيت اسف باري است كه يك رهگذر مي تواند در بيمارستان فارابي شاهد آن باشد. 

 

صبح روز جمعه در حالي به بيمارستان مي رسم كه آفتاب نيز بهتر مي تواند ياريگرم باشد تا كاستي ها و تلخي ها را در اين بيمارستان بيشتر ببينم. وارد راهرو اصلي بيمارستان مي شوم مرد ميانسالي كه فورچه اي با يك قوطي رنگ در دست دارد و با صورتي تراشيده و سيگاري بر گوشه ي لب آوازي كردي مي خواند، به آرامي فورچه را بر در رنگ و رو رفته ي بيمارستان مي كشد تا به ظاهر التيامي باشد بر زخمهايي كه درها و پنجره هاي رنجور اين بيمارستان در طي سالياني نسبتا دور تحمل مي كنند. 
فضا متروك تر از پيش است و گاه چند مراجعه كننده با شلوار جافي و لهجه هاي تند كردي از آن جا مي گذرند. اين ديوار های  خسته در آغوش دشت فراخي نشسته اند كه بيش از بيماران آن جا نيازمند توجه اند. يكي از كارمندان آن جا مي گويد: اي كاش كسي بيايد سري بكشد به اين فضا و ببيند كه در اين محيط چه مشكلاتي را متحمل مي شويم. يكي از مراجعين مي گويد وقتي مسئولي مي آيد او را در محيطي پاكيزه كه فرش قرمزي در آن پهن است گذر مي دهند تا اين گونه مشكلات و درد سرها را نبيندو به كارهاي نكرده ي آنها تحسين بگويد.
اكنون مسئولين محترم :
قبل از اينكه بيماران نيازمند توجه باشند، این بيمارستان نيازمند توجه است و قبل از اينكه بيمارستان نيازمند توجه باشد ، بايد براي اين گونه مكانهاي بهداشتي به فكر مسئولين و گردانندگاني باشيد كه جوابگو باشند و با مريض و همراهان احساس نزديكي بيشتري داشته باشند.
صبح امروز براي گفتن بخشي از درد دلهايم به در اتاق مدير بيمارستان رفتم . منشي را با بهانه هاي مختلف متقاعد كردم كه به من اجازه بدهد با جناب دكتر مدير! صحبت كنم. وي بعد از مشورت با يكي از كارشناسان متقاعد شد كه وارد اتاق رئيس شود و بعد از دقايقي برگردد و با حالتي از سر بي خيالي بگويد كه :جناب مدير اجازه نمي دهد.

 

 

 

 

 

 



ارسال توسط هيات تحريريه
 
تاريخ :


ارسال توسط هيات تحريريه
 
تاريخ :


ارسال توسط هيات تحريريه

  اینجا بمبئی است                                      شهناز بنفشه دوست

 

از شیر مرغ تا جان آدمی زاد در بازارچه بمبئی

نگاه اول/ ساعت نه ونیم صبج روز جمعه نهم بهمن 88.

اول بازاربمبئی ازماشین پیاده میشوم و می خواهم کل بازار را سریعا دوری بزنم و وسیله ای تهیه کنم . ابتدای شروع کار بازار است و کم کم سرو کله ی خریداران و رهگذران پیدا می شود یا به قولی تنور بازار دارد کم کم گرم می شود به قول اهالی شهر ، اینجا جزو شلوغ ترین بازارها به حساب می آید و عموما مسافران روستاها و بخش های اطراف از مشتریان پرو پا قرص این بازار به حساب می آیند . اولین مغازه یک مغازه سبزی فروشی است که زنی با انرژی و وسواس ویژه ای درحال مرتب کردن و آب و جارو کردن است .سبزیهای تازه و تربچه های خوش رنگی که با آب پاشی تازه ای که صورت آنها را نیز طراوتی داده اولین برگ سبزی است که از این بازار نصیب ما می شود .پس از آن مغازه ای با ظروف زندگی ساده و سنتی روستایی به رهگذران سلام می کند ، انواع و اقسام کتری ، دیگ ، قابلمه و هر چه که بخواهی از این نوع لوازم در آن پیداست. صاحب مغازه درحال مرتب کردن وسایل است .

می گوید لیسانس روانشناسی دارد ومخارج زندگی متاهلی او را به این بازار کشانده است . از در آمدش راضی است و امیدوارانه و با توکل بر خدا آینده اش را روشن می بیند .مغازه ها را یک به یک نگاهی می اندازم، اگرچه محصولات عرضه شده دربخشهای خاصی و درکنار هم چیده نشده اند اما همین تنوع می تواند زیبایی بصری خاصی داشته باشد.

مثلا اگر مغازه ی اولی سبزی فروشی است ودومی ظروف مسی و... می فروشد، سومی هیچ بعید نیست که ابزارهای لوازم آرایشی خانمها را بفروشد و چهارمی کفش های پلاستیکی و پنجمی پارچه و ششمی شلوارهای کردی و بعدی ذرت بو داده وپس از آن شیک ترین لباس های روز و سپس فلافل فروشی و بالاخره هر چه بخواهی می توانی پیدا کنی از شیر مرغ تا جان آدمی زاد !

جالب اینجاست که هر رهگذری که از مقابل این مغازه ها می گذرد جستجوگر ماهری است که کنجکاوانه کالایش را با سرعت تمام پیدا می کند و بی آنکه وسواسی به خرج دهد آنرا در بقچه ای می گذارد و می برد.

نگاه دوم /اینجا بمبئی است ،اما مردم هندی حرف نمی زنند

اینجا هندوستان نیست . اینجا یکی از بازارچه های ساده ی اسلام آباد است که برای حل معضل بیکاری این شهرستان چند سالی است که گره گشای مشکل جماعتی شده است ومردم نیز به دلیلی که نمی دانم آنرا بمبئی نام نهادند . کوچک بودن مغازه ها ، بی رنگ و رویی شان و خود نمایی آجرهای دیوار پشتی آنها که به دنده های در آمده ی گاو لاغر و بیماری شبیه است و فروشندگان آن مغازه ها که عموما سنی از آنها گذشته و گاه در گوشه ای کز کرده اند خود می تواند گواهی برشغلی مظلوم و آدم هایی قانع باشد که برای امرار معاش، دل به خدا و تن به این سرمای زمستانی سپرده اند .

در زیر پوست این شهر شلوغ که هرکسی به نوعی در تکاپوست ، اینان نیز تکاپویی از این نوع دارند .در جایی که در بعضی از نقاط شهر سانتافه ها و پرادوها سهم پرواز آرزوهای اکثر جوانان را گرفته اند اینان گرد وخاک گوشه ای از خیابانی پرت را در مقابل کارخانه قنداسلام آباد برگزیده اند تا آرزوی کودکانشان را برآورده کنند .این شغل آبرومند که می تواند مختصری زخمها را التیام دهد می تواند با تدبیر مسئولین رونقی تازه بیابد .

نگاه سوم / در طول مسیر فکرهایی ازاین دست به ذهنم می رسد

1- توجه به کارهایی از این دست می تواند ایده ی مفید و موثری برای برخی از شهروندان باشد به گونه ای که درست سازماندهی شده باشد و علاوه برآن با ظاهری نسبتا بهتر ( از حیث بهداشتی و نمای درونی ) مشتریان رابه سوی خود بکشد .

2- بهتر است با دسته بندی مغازه ها ظاهر بازار نیز سرو سامانی تازه تر بیابد مثلا پوشاک فروشان درگوشه ای ، خشک بار فروشان در جایی ، لوازم خانگی فروشان در سمتی و بقیه نیز به همین شکل به سامان برسند تا هم مشتریان به راحتی بتوانند به کالای مورد نیازشان برسند و هم کار برقاعده سوار شود .

3- ای کاش میشد از سوی دست اندر کاران تسهیلاتی نیز در اختیاراین بازاریان قرار می گرفت تا با انگیزه ای بیشتر موجب سروسامان دادن به مغازه هاشان باشند وبه گونه ای موجبات جلب مشتریان بیشتری را فراهم سازد.

4- ای کاش در چند نقطه ی شهر مجموعه مغازه هایی ازاین دست دراختیارمردم قرار می گرفت تا جماعتی دیگر نیز از خیل بیکاران ناامید کم می شدند . مثلا اگر درجایی گروهی از این مغازه ها را دراختیارخانمها قرار می دادند به گونه ای مشکلات جماعتی از این قشر رانیز می توانست پوشش دهد .

5- شاید مهم ترین بخش این کارها احساس وجود امنیت درگردانندگان آن باشد درکنارمسائلی که ذکر شد اگر امنیت این معازه ها نیز حفظ شود ، خود می تواند برای این تلاشگران بارقه ی امیدی مضاعف باشد.

بمبئی را یک دور کامل به شکل گذرا ، گذراندم و نقطه ی پایان آخرین مغازه شروع آرزوهایی شد که بتوان به آنها جامه ی عمل پوشانید تا شهری مثل اسلام آباد بزرگترین شهر استان که بعد از کرمانشاه است به شکل نوینی ساخته شود و به شهری مناسب برای شهروندان خوبش مبدل گردد .بی شک اسلام آباد با استعدادهای انسانی و پتانسیل های ویژه اش باید در انتظار روزها و سالهای شکوفایی باشد و مردمان صبورش در فرداهای پر شکوه ، جشن سربلندی خود را به نظاره بنشینند .

 

 

 



ارسال توسط هيات تحريريه
 
تاريخ :


ارسال توسط هيات تحريريه

اسلایدر